یک سال دیگر جمعه ها را ورق زدیم
جمعه هایی که غروب هایش دلگیر می شد و آسمانش رنگ خون می گرفت و قتی سپیدی روز می خواست در سیاهی شب گم شود
یک سال تمام دوره کردیم روزها را و تو نیامدی
نیامدی و ما همچنان منتظریم مثل همه آنهایی که چشمشان به جاده ها ماند و تو نیامدی
تمام جمعه ها را ورق زدیم تا شاید بیایی و جهان زیبا شود همان طور که پدر بزرگ می گفت و منتظر بود مثل همه پدر بزرگهایی که منتظر بودند و هر وقت در غروبهای جمعه دلشان می گرفت زیر لب زمزمه می کردند : اللهم کل و لیک حجت بن الحسن...
سجاده مادر بزرگ حالا روی طاقچه مانده و خودش سالهاست که نیست تا جمعه خانه را خوشبو کند و آب به کوچه بپاشد تا شاید تو بیایی و رد شوی از حوالی این کو چه هایی که رد قدمهایت را قرنهاست جستجو می کنند
یک سال گذشت و تو نیامدی
خیلی ها در این یک سال مرادشان را گرفته اند از تو هنوز اما منتظرند
منتظرند تا آقایشان بیاید و زمین زیر قدمهایش فخر بفروشد به آسمان

+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 6 قبل از ظهر توسط میثم
|