حسادت میکنم به رنگ دیوار٬وقتی که اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند
.
حسادت میکنم٬
به آفتاب وقتی با نوازش آرام پوستت گرما میبخشد
حسادت میکنم به برگ گیاه وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده و بی تاب و چرخان میکند
و حسادت میکنم به مادرت وقتی چند لحظه قبل از خواب به یاد تو لبخندمیزند و به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است و به فرش که
چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند و به کوچه ات٬درختان باغچه ٬چشمانت و به خودت وبه خدایت
و به این قلم که از تو نوشت...
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 6:28 توسط میثم
|