رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم
عشق من نفرین شده می دانم
زندگی ام حاصل طالعی شوم است می دانم
دلم سخت گرفته و قلبم به بالهای شکسته کبوتری می ماند که دچار نا ملایمت های روزگار شده
تنهایم
و باز هم می دانم که تنهایی زاده عشقست و عشق زاده تنهایی
عجب دنیای غریبیست
گویی از بدو تولد نفرین شده ام
دنیا با من دلتنگ است شاید سر نوشت مرا ابلیس رقم زده
همه اینها را می دانم ولی نمی دانم زین پس درد دل با که گویم
با نسیم که با خود ببرد به نا کجا؟
با دریا که ببلعد؟
یا به قناری که با آن نغمه ای بسازد از تنهایی من؟
کسی مرا نمی شنود من زیر آوار نفرین و فراموشی در حال جان دادنم همچون جان دادن مرغ عشقی از سر تنهایی تنگ قفس
زندگی برایم دوزخ است تنها خدایم مرا می شنود حتی یاس کبود هم از درک من عاجز مانده است
دیگر مجالی نیست لحظه وداع همواره برایم غم انگیز بوده
ولی بگذار لا اقل با اطلسی ها وداع کنم آنها مرا گاه گاه می شنیدند اشکها یم را که به پایشان می ریختم می دیدند و آنها هم برایم پر پر می شدند
آه که چه دنیا پر گشته ز دورویی و نیرنگ کاش کودکی بودم و فکرم پر بود از بازی و بازی و بازی و دلتنگی ها را نمی شناختم دلواپسی ها را نمی چشیدم و این همه بی مهری را نمی دیدم
دوست داشتم همچو پرنده ای پر می کشیدم و می ر فتم تا بی کران آفاق
جایی که بدور از دلسنگان باشد و همه مهر باشد و یک رنگی
چه تمنای محالی و چه امید عبثی
به قول فروغ:
می روم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم
در لا بلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
ولی حد اقل به بهترین چیز رسیدم
نگاهم از حادثه عشق
تر است
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 5:56 توسط میثم
|