نمی دانم چرا رفتی
نمی دام چرا
شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام
ای کاش می شد بر گردی
ای کاش
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5 قبل از ظهر توسط میثم
|