می رم سراغ میز تحریرم
یه برگه بر می دارم با یه مداد می خوام شروع کنم به نوشتن آخه هوای دلم خیلی ابری شده می خوام انقده بنویسم تا نوک مداد تموم بشه
نوک مداد و روی کاغذ می ذارم از اونجایی که عمق ناراحتیم زیاده با تمام وجود نوک مداد و روی کاغذ فشار می دم ولی اونم طاقت نمی یاره و نوکش تقی می شکنه
به مداد نگاه می کنم و بعد به برگه که فقط یه نقطه از اونهمه حرف من روش هست و به دلی که هنوز حرف نزده حرفاش تموم شده
مداد و می ذارم سر جاش
آهی از ته دل می کشم و با خودم می گم قسمت نیست امروز حرفی بنویسی به جز یه نقطه
اشکال نداره فردا باید از سر خط شروع کنی از همونجایی که حرفای امروز تموم شد
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 5 قبل از ظهر توسط میثم
|