تبليغاتX
تنهاترازسکوت
تقدیم به چشمهای در راه مانده


تنهاترازسکوت








دیشب که داشتم می خوابیدم با خودم سعی کردم که به خوابت بیام اما حقیقتش نمی دونستم که چطور می شه توی خواب دیگران رفت

یادم افتاد که وقتی دانش آموز دبیرستان بودم کتابی خوندم از یک روان شناس معروف که نوشته بود با قدرت فکر می شه روی خیلی چیزا تا ثیر گذاشت و به نفع خود به کار برد حتی نوشته بود که انسان می تونه با فکر خود بیماریها را درمان کند

من هم همینطور که تو رختخواب دراز کشیده بودم به این فکر کردم که پس اگه می شه با فکر این کار را کرد من هم می تونم در فکر تو نفوذ پیدا کنم

بعد چشمانم را بستم و به تو فکر کردم

کسی که با تمام وجود دوستش دارم

کسی که وجودم به وجود اون بسته است

کسی که به یاد اون هر روز چشم باز میکنم و هر شب چشمامو رو هم میزارم

کسی که به زندگی من معنا می ده

ودلیل بودنم بودن اونه

حالا نمی دونم تو دیشب خواب منو دبدی یا نه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


یک سال دیگر جمعه ها را ورق زدیم

جمعه هایی که غروب هایش دلگیر می شد و آسمانش رنگ خون می گرفت و قتی سپیدی روز می خواست در سیاهی شب گم شود

یک سال تمام دوره کردیم روزها را و تو نیامدی

نیامدی و ما همچنان منتظریم مثل همه آنهایی که چشمشان به جاده ها ماند و تو نیامدی

تمام جمعه ها را ورق زدیم تا شاید بیایی و جهان زیبا شود همان طور که پدر بزرگ می گفت و منتظر بود مثل همه پدر بزرگهایی که منتظر بودند و هر وقت در غروبهای جمعه دلشان می گرفت زیر لب زمزمه می کردند : اللهم کل و لیک حجت بن الحسن...

سجاده مادر بزرگ حالا روی طاقچه مانده و خودش سالهاست که نیست تا جمعه خانه را خوشبو کند و آب به کوچه بپاشد تا شاید تو بیایی و رد شوی از حوالی این کو چه هایی که رد قدمهایت را قرنهاست جستجو می کنند

یک سال گذشت و تو نیامدی

خیلی ها در این یک سال مرادشان را گرفته اند از تو هنوز اما منتظرند

منتظرند تا آقایشان بیاید و زمین زیر قدمهایش فخر بفروشد به آسمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  |