مهربانم
چندی است که روی ماه تو را ندیده ام
چند صباحی است که دیگر سراغی از این دل دیوانه نمی گیری وبه سراغم نمی آیی
شاید هم دیگر مرا به همان چشم روز اول نمی بینی و مرا نمی خواهی
ولی نه
تو مهربان تر از آن هستی که بخواهی به همین زودی مرا از یادت پاک کنی
پس بیا و مهربانی ات را بار دیگر به من ثابت کن تا من بدانم هنوز هم تک مسافر خانه قلبت هستم
بیا تا در کنار وجود زیبای تو مهربانم درس زندگی را بیاموزم و لذت زنده بودن را مزه کنم و دوست داشتن این کلمه مقدس را با هم معنا کنیم و عشق این تنها دلیل بودن و ماندن را تا آخر در دل جا دهیم
تنها یاور تنهایی هایم یک قلم و یک دفتر چه است که سینه ام را پناه داده است
استخوانهایم را تراشیده ام و اشکهایم را مرکبش قرار داده ام تا یرای تو و به خاطر تو بنویسم که فقط تو را می خواهم و دور از تو مرگ را به یاری خود می طلبم
دور از تو دیگری را نمی خواهم تا در کنارش باشم که جان من عشق تو را در خود آمیخته است
آری مهربانم
سینه ام خسته و قلبم شکسته است
چیزهایی که وقتی به سراغشان می روم یاد تو را برایم تداعی می کنند و وجود مهربان و چشمان سحر آلودت را برایم به ارمغان می آورند و چشمان انتظار زده ام را دوباره نوید می بخشد
پس بیا بیا که بیش از این طاقت دوری ات را ندارم و می خواهم در کنار تو و برای تو باشم و در کنار تو مرگ را در آغوش کشم تا همگان بدانند که عشق من از عشق مجنون به لیلی فراتر رفته است و عشق من از عشقی که فرهاد به شیرین داشت بیشتر است و سوگند به بیستون که در همین نزدیکی هاست تراوش قلب من است که عشقت را بر زبانم می آورد
برای رسیدن به تو حاضرم که دل کوه را بشکافم و در میانش به یادت با اشکهایم رودی جاری سازم که نوایش نوای عشق باشد و صدایش صدای یک عاشق که تو را فقط تو را می طلبد و تو را می خواهد تا فرهاد بداند که برای رسیدن به شیرین کاری نکرده است برای رسیدن به تو حاضرم تمام بیابانها را بگردم و مجنون صحرا شوم و عکس زیبایت را بر روی شن زار ساحل عشق نقاشی کنم
آری قسم می خورم که اگر تو هم مرا بخواهی مجنون وار برای رسیدن به تو می گردم و همه چیزهایی را که می خواهند ما به هم نرسیم از بین خواهم برد تا تو را عشقم را برای همیشه به دست آورم و در کنارت باشم
قدم در جای پاهایت می گذارم و رد پای تو را دنبال خواهم کرد تا به تو برسم ولی تو را همان خدایی که برای عشقمان یاد او را سوگند خوردیم آرام تر برو تا بتوانم به تو برسم
نمی دانم می دانی یا نه که اگر به تو نرسم دیگر به هیچ جا نمی رسم
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 6 قبل از ظهر توسط میثم
|