تبليغاتX
تنهاتر از سکوت
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست


تنهاتر از سکوت








پروردگارا چون تو پیش منی چگونه با دیگری گفتگو کنم

و چون تو همدم دلتنگی های منی چگونه با دیگری راز گویم

بر دلم قفلی زن که جز تو هیچکس نتواند از احوالش آگاه شود

وبر آنچه مردم درباره من می گویند خرده نگیر

و مرا بهتر از آن کن که می گویند

پروردگارا تو مرا بینی وبر حال پریشانم با خبری

دست محبتت را بر سرم کش ودل طوفانی ام را آرام کن

ای مهربان من عذرم را بپذیر چون هزار وعده دادم و خلف وعده کردم

تو بر ناتوانی من آگاهی

خداوندا بوی مهدی می آید

بوی کربلا

بوی حسین

بوی اشک های دختری 3 ساله بر بالین پدر

بوی وصال تو وحسین می آید

خداوندا محرم نزدیک است ودل زینب از بی تابی در حال سوختن است

پروردگارا بی کربلا مانده ام و دور از حسینم

و صدای هل من ناصر ینصرنی می آید و هر بار خودم را به نشنیدن می زنم ای وای بر من

حسین جان نامه برایت می فرستم تا به دنبالم بیایی ومن دست وپا بسته در منجلاب دنیا را با خود به کربلا ببری

حسین جان در این جهاد نفس هر روز شکست می خورم و شرمسار سر بر بالین می گذارم وتا فراموش کنم خود را به خواب می زنم

من بیدارم که تازه از خواب بلند شده و از ترس خود را به خواب زده ام

من می فهمم که چشمهایم نمی بیند

می دانم مریضم

ای علاج درد مندان دردم را دوا بنه

درد حسرت تماشای تو

درد بی چارگی ونفهمی من

درد د روغگویی من به تو و خداوند که هزار بار عهد می شکنم

آخر بس است من در این درد ها خواهم سوخت ومی خواهم اگر بسوزم از سوز عشق تو بسوزم

با خاکسترم بر ساحل دریای جنون با خط خون نام ثار الله را حک کنم تا ذره ذره عالم بلرزاند از نام تو

ای تجلی خدا تو را به سوز دل غریبانه ئ زینب تو را به یتیمت قسم

دیگر نمی گویم دل مهدی فاطمه به درد می آید

پس تو را به لحظه لقا با پروردگارت قسم مرا هم از قربانیان مهدی فاطمه قرار بده

و جان بی تابم را از من بگیر تا آرام و مطمئن به سوی پروردگار روم

من از این سرا خسته ام

و از نافرمانی ام شرمنده

وقت تنگ است و راه بسیار اما تو اگر راهبر من باشی از سختی راه چه هراس است

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت به فنائک علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار

سلام بر حسین و بر علی بن حسین و بر فرزندان حسین و بر یاران حسین

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385 ساعت 5:21  توسط میثم  | 


تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را

فراموش نکردم

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

بالهایم در کشش شهدها خسته شوند

و عسل هایم

صبحانه کسانی باشند

که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی:

(( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش))

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود

هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان

شاد می شوم بانو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 6:13  توسط میثم  | 


در ازل مهر علی را به من آموخته اند

تا ابد نیز دلم دست به دامان علی است

عید غدیر بر شما مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 7:2  توسط میثم  | 


ای از من به من نزدیکتر

من صدای تو را از نسیم و آوای رود خانه ها می شنوم و برای بودنم تنها تو را بهانه می گیرم

ای پنهان آشکار

زیبا ترین ترانه های هستی را چلچله ها نجوا می کنند و نام تو را ترانه خود ساخته اند

ای خدای عاشقان

عاشق تر از همیشه به تو عشق می ورزم عشق ناب را فقط در نام تو می جویم

ای مهربان

هر کس در جاده رحمتت قدم نهاد به گلستان سعادت رسید

ای یگانه

دلی که لطافت حضور تو در آن نیست از هر چه خوبی و عشق ولطف تهی است

ای معبود من

در جاده ای که نسیم عنایت تو نمی وزد و باران رحمتت نمی بارد هیچ دلی به حقیقت تو راه نمی برد

پس ای آرزوی دل آرزومندان

مرا از آنانی قرار ده که در طوفان مهلک دریا کشتی خویش را سبک کردند تا به ساحل نجات ره بسپارند

عید قربان را به همه عزیزان تبریک عرض می کنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385 ساعت 6:33  توسط میثم 


 

وقتی که صادقانه نگاهت را به دل دریا می بخشی و معنای شفاف دل آب را می فهمی پس چرا دریا را نمی نگری؟

وقتی می توانی برای هزار شمعدانی هزار خاطره به ارمغان بیاوری پس چرا سکوت می کنی؟

تو همانی که حرف اول نامت نشسته بر روی بیت اول غزل دل من

پس چرا در شب یلدا وقتی که رفتی سراغ حافظ ونیت کردی به پاکی دل او و قسم خوردی به بزرگی روحش مرا یاد نکردی؟

تو دست کشیدی به آشیانه خالی کبوترهای سفید و دل دادی به عطر گلهای یاس

تو که ساقه های ظریف شقایق را فهمیدی و بر نگاه معصومانه مریم بوسه زدی چرا مرا دعا نکردی؟

تو را می گویم

شاید خاطره هایت را مرور کردی و من نشنیدم

شاید به دریا نگریستی ومن ندیدم

شاید شمعدانی را حس کردی ومن نفهمیدم

نکند آن حس غریب و سرشاری که سحر گاه یک روز پاییزی در فضای دلم پیچید روح دعای تو بود که به من رسید؟

آخر تو می توانی همه لحظه های مرا از لحظه پاک حضور خود پر کنی و زندگی ام را سر شار کنی از عمق نگاهی که فقط در ژرفای چشم تو خلاصه می شود و مرا غرق کنی در حس بی شائبه ای که فقط روح مهربان تو آن را می شناسد

وقتی نگاهت می کنم آینه می شوم و به تکرار انس می گیرم و چون تو را می یابم خود را یهتر می فهمم

وقتی که به تو فکر می کنم می بینم چه ساده می توان روح زندگی بخش آفتاب را در جسم شفاف باران حس کرد و به معنی رنگین کمان عشق و مهربانی دست یافت

تو همانی که با گل وجودت می توانی دل یخ زده من را آب کنی و روح امید را دوباره در تک تک سلولهای تن دردمندم جاری سازی

تو را در خواب دیدم و فهمیدم در مهربانی به تو ایمان آورده ام

چون می دانم وقتی که عزم خود را جزم کنی و بخواهی می توانی با دستان پر مهرت از باد خاک را پس بگیری و خاک را به دل دریا پیوند بزنی و گل را به آتش بسپاری و خشت خشت زندگی را با من بسازی

بر کاخ آرزو بنشینی و باز هم برای حرمت دلت و برای عظمت نگاهم که عاشقانه تو را می خواند لب همان حوض کنار همان شمعدانی ها هم وزن همان غزل دل را بدهی به حافظ و با نیت پاک و دعای دل عاشقت اسم مرا صدا بزنی و اولین نفری باشی که مرا می خوانی

امسال نیز گذشت ولی سال دیگر یادت نرود که یک گوشه احساست را هم به من بدهی

تو را می گویم

بر خیز و قدم بزن که کوچه زندگی منتظر است تو که معنی عشق را می فهمی عطر وجودت را به مشامم برسان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385 ساعت 7:40  توسط میثم  |