تبليغاتX
تنهاتر از سکوت
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست


تنهاتر از سکوت








دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهرو رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق محبت فرو گذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر بمن چو نسیم سحر نکرد

گفتم مگر بگریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من

سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد

حافظ حدیث نغز تو از بسکه دلکش است

نشنید کس که از سر رغبت ز بر نکرد

شب یلدا به همتون خوش بگذره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 4:51  توسط میثم  | 


 

 

غروب تلخی بود

او کوله بارش را بست و رفت

به همین راحتی

ودر این آمدن ورفتن حتی نظرم را جویا نشد

همچون نسیم آمد و طوفان گونه از زندگی ام رفت و روزگارم را همچون گذشته کویری کرد

شبها را با ترانه هایم به صبح می رساندم و روزها را با مرور خاطرا تش شب می کردم

افســــــــــــــــوس

مدتها می گذرد

نگاهم پشت پنجره بهار را نظاره کرد

گرمای تابستان را احساس کرد

برگهای زرد پاییزی را شمرد

ولی هنوز جاده خالی است و او بر نگشته

هنوز نگاه منتظرم چشم بر جاده رفتنش دوخته

اما حتی دریغ از مشاهده سراب آمدنش

زمستان می شود ومن هنوز چشم انتظارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 6:15  توسط میثم  | 


یه عالم کاغذای خط خطی و یه البوم پر از عکس

سکوت سکوت سکوت

اینه شکسته ای پر از غبار یه چیزی شبیه یه قلب که یه روز به عشق چشمهای یکی شبیه یه فرشته می تپید

یه سایه که حالا از هر چی سایه است فرار می کنه واز هر چی خورشیده بیزاره

صدای شر شر بارون و یه دنیا خاطره

چشما شو بست

یادش اومد که پاییزه ولی خیلی وقته که تو فصلا اون فقط پاییزو داشت

اروم زمزمه کرد

یادت میاد روزایی رو که تو سکوت واسه چند تا خط شعر یه عالم زیر بارون قدم می زدیم

حالا خیلی وقت بود که دیگه شعرم نمی گفت

دلش تنگ شده بود واسه کاغذایی که یه روز از روزاشو توی اون خلاصه می کرد واز فرداهاش می نوشت

دلش بارون می خواست رفت پیش پنجره

به یاد گذشته هاش چند تا کاغذ سفید از میز بر داشت و رفت زیر بارون

شکست ولی اونی که می خواست شکستشو ندید

مرد واسه همیشه ولی عشقش مردنشم ندید

اما هیچ چیز واسش فرقی نداشت چون اون خیلی وقت پیش مرده بود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 5:40  توسط میثم  | 


می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و
یه شب مهتابی باشه
امشب می خوام از آسمون
یاسهای خوشبو بچینم
امشب می خوام عکس تو رو
تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات رو
به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو
به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی
همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی
حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو یادم میاد
وقتی که بارون می زنه
امشب می خوام برای تو
یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد
به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون
عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی
ناز نگات رو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم
بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی
پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلهای مریمه

شعر از مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385 ساعت 5:14  توسط میثم  | 


از لحن سرد انتظار به تو شکایت می کنم

من پشت روزهای دوری و فراق قطره قطره می چکم و به دوری ات عادت می کنم

سر فراز مغرور وسرمست در دشت لحظه ها ایستاده ای

و من از پشت ثانیه ها به فصل گریه پناه می برم

چه مظلومانه دل تنگ می شوم

جه صبورانه دلتنگ میشوی

بغض تنها همخانه این روزهای ما دوباره شکسته می شود

صدای هق هق و گریه نبودنت چرا؟

دوباره شکوه

دلم در این گیر و دار بیشتر دل بسته می شود

شوق خواندن سطر سطر جای دستانت

ذوق کودکانه باز کردن جعبه های رنگی

صبح وشنیدن اهنگ دوستت دارم

اینها دارایی من است

برای امدنت که هیچ  برای بدرقه ات

اری رنگین کمان می میرد

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385 ساعت 5:58  توسط میثم  |