تبليغاتX
تنهاترازسکوت
تقدیم به چشمهای در راه مانده


تنهاترازسکوت








گفتم بمان و نماندی رفتی

بالای بام ارزوهای من نشستی و پایین نیامدی

گفتم: نردبان ترانه سه پله دارد سکوت و صعود و سقوط

تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم هی افتادم هی بالا رفتم هی افتادم

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسیدم ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم

بی چراغ قلمی پیدا کردم

و بی چراغ از تو نوشتم

نوشتم نوشتم

حالا همسایه ها با صدای اواز من گریه میکنند

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند

اما چه فایده؟

هیچکس از من نمی پرسد بعد از این همه ترانه بی چراغ چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه امدند خواندند سر تکان دادند و رفتند

حالا دوباره این منو این تاریکی و این از پی کاغذ و قلم گشتن

گفتم بمان و نماندی

اما به راستی ستاره نیاز و نوازش اگر خورشید خیال تو اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند این ترانه ها در تنگنای تنهاییم زاده می شدند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
 دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

شعر از مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


سلام مهر بونم

امروز دلم بد جوری برات تنگه دلم برا صدات تنگ شده دلم برا مهر بونیات تنگ شده

نمی دونم چرا سر نوشتم اینجوری شده اگه می دونستی چقدر دوست دارم با هام این کارو نمی کردی

دلم هوای گریه داره امروز داره بارون میاد شاید اونم با من هم نواست اخ که چقدر دلم می خواد گریه کنم

این هوا رو بهونه دلتنگی کنم و گریه کنم

فدات بشم می دونی دلم برای عصبانیتاتم تنگ شده

احساس می کنم نمی تونم نفس بکشم دستمو می زارم رو گلوم قلنبه شده الان پشت پنجره ایستادم

داره بارون میاد حیاط خیس شده می بینی؟

چقدر دلم می خواد رعد و برق بشه ولی یادم میاد بهت گفتم که از رعد و برق وحشت دارم

بعضی روزا اینجوری میشم نمی تونم نفس بکشم انگار یه چیزی و درسته قورت داده باشم و گیر کرده باشه تو گلوم

این خیالتم هم ولم نمی کنه خیلی بد جنسه با هوا هماهنگ کرده که اشک منو در بیاره

به عکست که نگاه می کنم یاد اونوقتا میفتم  یادته بهم می گفتی دوست دارم منم می گفتم دوست دارم اونوقت تو می گفتی هر چقدر تو دوستم داشته باشی من یه دونه بیشتر دوست دارم می دونی تو اون لحظات من غرق لذت بودم  عاشق همین تلاشت برای متقاعد کردنم بودم

الان چند تا گنجشک رو دیوار حیاط نشسته میبینیشون می خوام اونا رو بشمرم ۱   ۲   ۳  اههههههه نمی تونم از پشت اشک که نمیشه شمرد نمی دونم واقعا دو سه تا گنجشک هست یا من از پشت اشک اونا رو چند تا می بینم

به عکست نگاه می کنم چرا داری می خندی ؟ نکنه برای اینکه موفق شدی اشک منو در بیاریه؟

 دیشب بازم گریه کردم دیشب کلی با این یه عکس وچند خط نامه که ازت دارم درد دل کردم

دستم می لرزه نمی تونم خوب تایپ کنم کاشکی یه ستاره تو اسمون پیدا میشد و تاریکی های منو

با خودش می برد

خدا یا چقدر دلم گرفته دلم هواتو کرده و تو چقدر از من دوری

عزیزم اشکام داره کیبوردو  می شوره دلت برام تنگ نشده؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


هنوز به خوابهایم نیامده ای که بگویم چقدر دوستت می دارم تا روزهایی که زبانم را می بریدند جبران کنم

هنوز نیامده ای تا چترم را باز و بارانی ام را به تنم کنم و با تو راه بروم زیر بارانی که خواهد بارید

خوابهای من همه بارانی است

هنوز در کف دستم دریا موج می زند

هنوز خا طره ها رو بو می کشم

اینجا باران می بارد

بارانهایی صمیمی و پر شکوه

حس خیس شدن دارم

می خواهم قلمم را بشویم از غبار و زیر باران راه بروم و خاطره بنویسم

از خا طره هایی که همیشه جاودانه هستند

کمی از لبخند تو

کمی هم از اشکهای مهربانت

کمی هم از دلتنگیهای خودم

بیا بخوان وباور کن که هر چه می ماند فقط خاطره است

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


به سادگی تمام سحر ها که بید ار می شدیم و با چشمهایی خواب الود وبه اصرار مادر چند لقمه غذا می خوردیم و به سادگی تمام سفره های افطار که همه افراد خانواده را دور هم جمع می کرد ند سی روز گذشت

خیلی زود دوباره یادمان می رود که روزه خود را با یک استکان اب جوش باز میکردیم و به جای پای سیب وشیرینی تر زولبیا و بامیه روی میز می گذاشتیم

عطر خوش یاس های حیاط مادر بزرگ وقتی برای وضو گرفتن پای حوض کوچک حیاطش می رفتیم طعم شیرین خرما که مادر اصرار می کرد چند دانه اش را با چای بخوریم که تا موقع افطار جان داشته باشیم  صدای اذان که از مسجد محله می امد و تمام کوچه پس کوچه ها را پر می کرد شب های احیا و رازو نیاز با خدا  چقدر زود گذشت

عید فطر نز دیک است توانستی همه دلت را خانه تکانی کنی؟ نکند باز هم در طول سال یادت برود که باید گردو غبار دلت را پاک کنی تا برای ماه رمضان اینده روی هم تلنبار نشود

روزهای پر فیض و برکتی که گذشت فرصتی بود برای بهتر شدن برای نز دیکتر شدن به خدا  خدایی که خیلی از ما در طول سال یادمان می رود که به جز پنج نوبت نماز باز هم می شود زمان هایی برای گذ راندن با او کنار گذاشت و از خلوت کردن با او لذت برد

صبح عید فطر وقتی با عطر نان بر بری تازه ای که پدر خریده بیدار می شوی و بعد از سی روز دوباره سفره صبحانه را می بینی که مادر با سلیقه هر چه تمامتر چیده است نکند یادت برود عطر خوش یاس های حیاط مادر بزرگ را

وقتی نماز عید را می خوانی به خودت قول بده حس خوشایندی را که در این سی روز به دست اوردی تا سال دیگر پیش خودت نگه داری نکند خاطرات رمضان را بگذاری لای یک پوشه تا روی طاقچه دلت خاک بخورد

عید فطر روز خدا حافظی نیست روز سلامی دوباره است

عید همه شما مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  |