سلام مهر بونم
امروز دلم بد جوری برات تنگه دلم برا صدات تنگ شده دلم برا مهر بونیات تنگ شده
نمی دونم چرا سر نوشتم اینجوری شده اگه می دونستی چقدر دوست دارم با هام این کارو نمی کردی
دلم هوای گریه داره امروز داره بارون میاد شاید اونم با من هم نواست اخ که چقدر دلم می خواد گریه کنم
این هوا رو بهونه دلتنگی کنم و گریه کنم
فدات بشم می دونی دلم برای عصبانیتاتم تنگ شده
احساس می کنم نمی تونم نفس بکشم دستمو می زارم رو گلوم قلنبه شده الان پشت پنجره ایستادم
داره بارون میاد حیاط خیس شده می بینی؟
چقدر دلم می خواد رعد و برق بشه ولی یادم میاد بهت گفتم که از رعد و برق وحشت دارم
بعضی روزا اینجوری میشم نمی تونم نفس بکشم انگار یه چیزی و درسته قورت داده باشم و گیر کرده باشه تو گلوم
این خیالتم هم ولم نمی کنه خیلی بد جنسه با هوا هماهنگ کرده که اشک منو در بیاره
به عکست که نگاه می کنم یاد اونوقتا میفتم یادته بهم می گفتی دوست دارم منم می گفتم دوست دارم اونوقت تو می گفتی هر چقدر تو دوستم داشته باشی من یه دونه بیشتر دوست دارم می دونی تو اون لحظات من غرق لذت بودم عاشق همین تلاشت برای متقاعد کردنم بودم
الان چند تا گنجشک رو دیوار حیاط نشسته میبینیشون می خوام اونا رو بشمرم ۱ ۲ ۳ اههههههه نمی تونم از پشت اشک که نمیشه شمرد نمی دونم واقعا دو سه تا گنجشک هست یا من از پشت اشک اونا رو چند تا می بینم
به عکست نگاه می کنم چرا داری می خندی ؟ نکنه برای اینکه موفق شدی اشک منو در بیاریه؟
دیشب بازم گریه کردم دیشب کلی با این یه عکس وچند خط نامه که ازت دارم درد دل کردم
دستم می لرزه نمی تونم خوب تایپ کنم کاشکی یه ستاره تو اسمون پیدا میشد و تاریکی های منو
با خودش می برد
خدا یا چقدر دلم گرفته دلم هواتو کرده و تو چقدر از من دوری
عزیزم اشکام داره کیبوردو می شوره دلت برام تنگ نشده؟
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 4:38 توسط میثم
|