تبليغاتX
تنهاترازسکوت
تقدیم به چشمهای در راه مانده


تنهاترازسکوت








اينجا به جز سكوت نمي خوانم از خودم
چيزي نمانده است كه روي بگردانم از خودم
زخمم چنان زدند بر اين مرد شب زده
حتي كنار آينه پنهانم از خودم
آتش گرفت حرمت حرفي كه داشتم
جز يك صداي مرده نمي دانم از خودم
امروز هيچ فرصت ديگر نمانده است
فردا منم كه پشيمانم از خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم  | 


غزلي از زنده ياد شهريار
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم
كه تو از دوري خورشيد چه ها ميبيني ...
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه تو هم آينه ي بخت غبار آگيني ...
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دلشكن اي باد خزان
گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي براين كلبه ي طوفان زده سرخواهي زد
اي پرستو كه پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


من امشب برایت می نویسم... باز هم

شاید در حضور گل سرخ و شاید بر پشت بامی قدیمی و خاکی وشاید انجا که رویا ها سر از خاک زمین تشنه ارزو بر می اورند و یا شاید همینجا در اتاق خاطره هایم

الهی سپاس که اینچنین چشمه های جوشان توبه نمی خشکند

الهی سپاس که صبور ترینی

انقدر که من نیز بیا موزم از تو

این روزها انجمن فریب و وسوسه میسازند

هر بار که نیرنگی از لابه لای تن پوش چرکین خواب نامریی غفلت پدیدار شده تو باز هم شرمندگی مرا به اشکهایم بخشیده ای

پس باز هم می گویم الهی سپاس

من امشب باز هم می گریم

شاید مثل قدیما هم در برکت شب قدر و هم بر سفره اسمونی نورت

من امشب برایت می بارم به یاد شبهای برفی

من امشب نیز سرا پا شعله عشق بر سوز زمستانم

الهی سپاس که چشمه های جوشان توبه هرگز نمی خشکند

من امشب باز هم می گریم

امشب فرو فتاده مگر ماه از اسمان

یا افتاب روی زمین راه می رود

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟

گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


هیچ تنها و غریبی طاقت غربت چشماتو نداره

هر چی دریا رو زمینه قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره

نمی تونم غریبه باشم توی ایینه چشمات

تو بزار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

توی این غروب دلگیر جدایی

توی غربتی که همرنگ چشاته

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

حرفی داری روی لبهات اگه اه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه

تو بگو به این شکسته غصه های بی کسی تو

اضطراب و نگرانی حرفای دلواپسی تو

نمی تونم غریبه باشم توی ایینه چشمات

تو بزار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


خدایا

یک بار دیگه اومدم بی واسته باهات حرف بزنم

خودت بهتر می دونی که من چقدر این حرف زدنای بی واسطه رو دوست دارم

اصلا یه جورایی بدون حرف زدن با تو اموراتم نمی گذره

هر وقت به یادت بیفتم صدات می کنم بلند

دیگه مهم نیست تو پباده رو باشم یا روی پل هوایی یا توی خونه

کاشکی می شد همیشه به یادت باشم همیشه بلند صدات کنم همیشه یادم باشه که تو قدرتمند تر از همه و همیشه حضور داری

اون وقت دیگه هیچ غم و غصه ای حس نمی کردم هیچ مشکلی نمی تونست از پا درم بیاره هیچ کدام از افریده هات نمی تونستن ارامش روحی مو ازم بگیرن

می بینی بعضی وقتا ازت شاکی ام و می گم(( خدایا نوکرتم تنهایی فقط زیبنده خودته مارو یه جورایی از تنهایی در بیار))

ولی وقتی فکرشو می کنم می بینم تنها بودن بد هم نیست

اصلا شنیدم تو اون بنده هایی رو که بیشتر دوست داری بیشتر امتحان می کنی مثلا با سختیا و تنهایی ها و غصه ها

برای اینکه دوست داری صدای بنده های محبو ب تو بشنوی که ازت کمک می خوان

قربون بزرگی ات برم

اگه مطمئن بشم که من رو هم به خاطر همین امتحان می کنی انگیزه ام برای قبولی بیشتر می شه

می بینی هر وقت می خوام چهار تا کلمه با تو حرف بزنم و یاد مهر بو نیات می افتم اشکم در می اد

راستی تو چطوری بنده هایی مثل من رو تحمل می کنی؟

هیچ وقت کاری کردم که به خودت بگی کاش فلانی رو نمی افریدم؟

تو رو خدا اگه جوابت مثبته بلند نگو چون طاقت شنیدن شو ندارم

اصلا اگه به مهربونی ات ایمان نداشتم که حالم زار بود

تو هیچ وقت من رو تنها نذاشتی پس لابد - حتی با وجود همه اشتباهاتم- باهام قهر نیستی

می دونم که گاهی نا امیدت میکنم بعضی وقتا خیلی ناجور سوتی می دم خفن کاری می کنم سر در گم می شم کج می رم اما تو رو خدا- یعنی تو رو قسم به خودت- ازم دلگیر نشو باشه؟

خودت که می دونی وقتی بدونم کارا مو تایید می کنی چقدر فرض تر راه می رم

این ادمای توی کوچه و خیابون - که بعضیا شون اصلا حواسشون نیست تو داری نگا ه شون می کنی

همه شون همین طوری هستن

گاهی اوقات خود مون هم نمی فهمیم چرا این قدر خنگ بازی در می اریم

یادته یه بار از اینکه یه نفر فرا موشم کرد چقدر حالم گرفته شد و اومدم پیش ات و طبق معمول ابغوره گرفتم...

حالا می فهمم مهم تر از همه اینه که تو فراموشم نکنی

الان که فکر می کنم می بینم در طول عمرم چه چیزای عجیبی ازت خواستم لابد با خودت گفتی (( این بنده من چرا این جوریه؟ هر چی بهش میدم سیر مونی نداره این دیگه چه چیزیه که از من خواسته؟))

می شه خواهش کنم اون خواسته های غیر منطقی رو فراموش کنی؟

حالا می رسیم به خواسته جدیدی که همین الان به فکرم رسید

درسته من بازم وقتی اومدم پیش تو هوایی شدم که دست خالی بر نگردم

راستی چرا من رو این قدر پر رو و متوقع افریدی؟

ولی حتما بهم حق می دی مه بخوام یه یادگاری جدید ازت داشته باشم

فقط می خوام کاری کنی که همیشه بتونم همین قدر راحت باهات صحبت کنم

خدایا

هیچ وقت نگذار مانعی بین ما فاصله بندازه

اره می دونم که همه موانع این مدلی رو خود من درست می کنم ولی اگر بخوای می تونی جلومو بگیری

نگذار فراموشت کنم نگذار یادم بره که چقدر نگران من هستی که چقدر منو دوست داری که چقدر دلت می خواد یه ادم حسابی باشم

باز دارم با پر حرفیام وقت تو می گیرم ((خودت وکیلی)) اگه از حرفام خوشت نمی اد زبونم رو ازم بگیر

مالی داری و اختیاری... قابلی هم نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


دلم گرفته از ادمهایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمی دونن. از اونایی که می خوان فقط مال اونا باشی اما خودشون فقط مال تو نیستن

از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی افتاب شد همه چیز از یادشون میره

بعضیا قلبای بزرگی دارن بعضیا قلبای کوچیک وبعضیا.....

اینا اصلا مهم نیست

مهم اینه که به قلبامون یاد بدیم فقط برای یک نفر بتپن و وقتی این اتفاق می افته که قلبت پر باشه از ایمان.عشق.پاکی و سادگی

یادمون باشه که قلب خونه خداست پس باید پاک بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند

می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوش شان زمزمه کن وبه باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


تو ای باران هر چه می خواهی بر این شب مغرور ببار

اما ارام که شکسته است شیشه پنجره سامانم

حالا مسافری تنهایم ومی دانم عشق تنها حروفی بی رنگ است

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان

ای مخاطب اشنای درد های نگفتنی

اگر بنا است بسوزیم

طاقتمان ده و اگر بنا است بسازیم قدرتمان ده

ای محبوب جاودانی اگر نبود عطر حضور تو در تعفن این لا شه های مردار چگونه تاب می اوردیم

و اگر نبود گرمای دست های تو در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟

ای معشوق ازلی عموم ادمیان علی الخصوص مدعیان عاشقی در مقوله عشق عوامند الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز

ای عزیز انچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم

پناه بر تو از تنهایی و غربت و بی کسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


چشمهای خیس من این چشمه های غم

دیونه تواند ای رود مهربون

از روز وصلمون چیزی بگو به من

حرفی بزن گلم من کم تحملم

با گریه های تو روزای شا دمو از یاد می برم

اما چه فایده می ترسم عاقبت از یاد تو برم

کم گریه کن گلم من کم تحملم

تنهاترین من تنها نظار منو

تنها صفر نکن

این دل شکسته از یاد رفترو دیونه تر نکن

با من بمون گلم من کم تحملم

با چشمهای خیس این چشمه های غم

با گریه زیاد با خنده های کم

انگار تا ابد با این بهو نه ها

جای منو تواند دیونه خونه ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


ای کاش کلامت از برای من بود دوستت دارم را میگویم

یکی بیاد منو بغل کنه بگه اروم باش

اصلا هم دلم نمی خواد دیگه سعی کنم که گریه نکنم

می خواهم با تو حرف بزنم

حرف که نه درد دل

واقعا نمی دانم این حالی که من دارم درد دل است یا سوز دل

اگر حالی که من دارم سوز است پس اتش چیست؟

اجازه بده با تو راحت باشم. راحت حرف بزنم . بگذار از هر قانون جمله نویسی که دست و پای زبان را می بندد ازاد باشم

دلم می خواهد من باشم و تو زیر سقفی که سایه اش سبز است و نور خورشیدش ابی و زیر پایمان تا چشم کار می کند حریر سرخ انوقت بین ما هیچ چیز حا یل نباشد

مگر اشک چشم من که از پشت پرده زلالش صورت خورشید تو را ببینم

میدانی.....

دلم برای لطافت و گرمای دستانت تنگ شده دلم برای لبخندت پر می زند و وجودم در حسرت شنیدن صدایت می سوزد و خاکستر می شود

دلم می خواست می بودی و مانند کودکی نوازشم می کردی با من حرف می زدی با من قهر می کردی و من التماست می کردم اونوقت تو مرا می بخشیدی و اجازه می دادی ببوسمت

در ان هنگام ارامش تمام هستی را یکجا حس می کردم

ای کاش دوباره بیایی ومن خودم را در عمق نگاهت غرق کنم

چه می شد اگر به خوابم می امدی.ای کاش بیایی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


تقدیم به عزیزترینم

سلام مهربونم

بازم میخوام از تو بنویسم می دونی چرا؟

چون اول و اخر لحظه هام تو هستی

دیگه به این فکر نمی کنم که اخر چی می شه

می خوام فقط به تو وچشمات فکر کنم و به اون نگاه اسمونیت که همه زندگیمو عوض کرده

بذار همیشه پریشونت بمونم میذاری که؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


حلول ماه رمضان مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم