تبليغاتX
تنهاتر از سکوت
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست


تنهاتر از سکوت








« زندگي روحاني » در « عشق » خلاصه مي شود.
به خاطر نيکي کردن يا کمک کردن يا حمايت از کسي « عشق » نورزيد.
در اين صورت همنوع خود را چون شي ايي ساده انگاشته ايد و خود را شخصي خردمند و سخاوتمند !. اين هيچ رابطه اي با عشق ندارد.
« عشق » يعني با ديگري يگانه شدن و جرقه ي خدا را در ديگري يافتن.

توماس مرتون

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 5:46  توسط میثم  | 


بیش از عشق بر تو عاشقم

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو 
با واژه ها بيان کنم
اينها سرشارترين احساسا تي هستند که تا کنون داشته ام
با اين همه هنگامي که مي خواهم اين ها را به تو بگويم و يا بنويسم
واژه ها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان کنند
گر چه نمي توانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان کنم
مي توانم بگويم آن گاه که با توام چه احساسي دارم


آن گاه که با توام
احساس پرنده اي را دارم که آزاد و رها در آسمان آبي پرواز مي کند
آن گاه که با توام
چو گلي هستم که گلبرگهاي زندگي را شکوفا مي کند
ان گاه که با توام
چون امواج دريا هستم
که توفنده و سرکش بر ساحل مي کوبند
آن گاه که با توام
رنگين کماني پس از توفانم
که پر غرور رنگهايش را نشان مي دهد
آن گاه که با توام
گويي هر آنچه که زيباست ما را در بر گرفته است
 

اين ها تنها ذره اي ناچيز از احساس والاي با تو بودن است
شايد واژه "عشق" را ساخته اند
تا احساسی چنین عمیق و هزاران سو را بیان کند
اما بازهم این واژه کافی نیست
با این همه چون هنوز بهترین است
بگذار بگویم و باز بگویم که
بیش از عشق بر تو عاشقم   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 20:10  توسط میثم  | 


بيا در كوچه باغ شهر احساس شكست لاله را جدی بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي براي قلب بيمارش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع به فكر پيچك همسايه باشيم
بيا در يك شب آرام و مهتاب كمي هم صحبت يك ياس باشيم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 19:37  توسط میثم  | 


اگه خاكستر نشيني، اگه اهل ِ آسموني،
اگه جنس ِ خود ِ مايي، اگه از مابهتروني،

يه نفر دلت ر ُ مي دزده فقط با يه نگاه!
عاشقي يعني همين، يعني گناه ِ بي گناه!

بعد از اون روز ديگه از خودت رهايي مث ِ من!
خوش ترانه، خوش طنين ُ خوش صدايي مث ِ من!
بعد از اون ديگه دلت ميشه چراغ ِ راه ِ تو!
غير از عشقت كسي ر ُ نمي بينه نگاه ِ‌تو!
دنيا تو دست ِ توئه، با هيشكي كاري نداري!
همه ي زندگيت ُ به پاي عشقت مي ذاري!

عاشقي يعني همين، يعني گناه ِ بي گناه!
يه نفر دلت ر ُ مي دزده فقط با يه نگاه!●

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 8:30  توسط میثم  | 


من از تو ياد گرفتم
كه تن به ياس بشويم
شبيه باغچه باشم
هميشه راست بگويم
تو رو به اشك نوشتم
كه از تو رنگ بگيرم
كه از تو سير بنوشم
دم قشنگ بگيرم

من از تو ياد گرفتم
كه بي دريغ بخندم
كه بي حساب ببوسم
كه دل به خواب ببندم
تو رو به اشك نوشتم
كه از تو رنگ بگيرم
كه از تو سير بنوشم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 7:53  توسط میثم  | 


عشق را مي شود در لحظه جستجو کرد، ميشود در نگاهي که شايد هيچوقت ديگه در هيچ کجايي دنيا نبيني، عشق را مي شود در واژه هاي خدايي ديد و حس کرد...

زندگی را نميدانم در دستهاي کودک فال فروش مي بينم، يا در قنوت يک عاشق، يا در نگاه محبت آمیز مادر به فرزندش یا در اشکهای آن سفر کرده ...

ميدانم که عشق و زندگي هر چه باشند در کلمات ذهن ما جاري هستند و ما مسئول پرورش و اوج دادن به آنها هستیم، باید از این امانت خوب استفاده کنیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 6:47  توسط میثم  | 


دلم به اندازه ستاره های آسمان برایت تنگ است، تو را قسم به ماه همیشه تنها، که فقط نور چشمانت را به چشمانم بتاب، که همچون خورشید نورانی شوم، برای من همان نور چشمانت کافیست تا آخر جاده بروم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 6:42  توسط میثم  | 


"گلهای باغچه رنگ چشمان تو را دارند/ وقتی که چشمانت پر از قطره های باران می شود/ می توانم دلتنگ نگاهت شوم/ وقتی که دلتنگ تو می شوم/ خدا را بیشتر دوست میدارم..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 19:52  توسط میثم  | 


اگر تو اولین قدم را برداری، من همه قدمها را خواهم برداشت برای با تو بودن..!

این عاشقانه های بی مخاطب دارند روحم را تکه تکه می کنند، و خوب میدانم که هر تکه اش را در جایی خواهند گذاشت، شاید لقمه ی سگ ولگرد یا گرگ گشنه ای شود...

کاش هیچوقت بی خبر نمی آمدی، و بی خبر نمی رفتی، این رفت و آمدهای بی خبر مرا خرد میکند.

این نوشته ها نه درد هست، نه داستان، نه زندگی و نه هیچ چیزی دیگر، اینها همه ناله و یا ضجه ی یک فکریست که دارند خالی میشوند، خالی از همه چیز، و قرار است این واژه ها آنقدر اینجا بماند تا پوسیده شوند، له شوند، و خاکسترشان را در آب بریزیم شاید مرحم دل دیگری شود...

وقتی که بشدت تشنه می شوم، تنها چیزی که می تواند مرا سیراب کند عطش نگاهت هست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 19:50  توسط میثم  | 


می ترسم از جدایی، می ترسم از سکوت و تنهائی

می ترسم خاطره ی با تو بودن را به دوش بکشم

می ترسم با دست خود دست و پای خود را به زنجیر بکشم

می ترسم در سرزمین غریب بی تو با دلی شکسته به انتظار نشینم

آه کشم و حسرت روزهای خوش با تو بودن را بخورم

می ترسم از زندگی

می ترسم از بی وفائی

می ترسم از جدائی..............باورکن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 9:14  توسط میثم  | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 7:6  توسط میثم  | 


مرا جرات نگريستن به چشمانت نيست
چشمان تو مرا افسون ميكند
- افسوني افسانه اي-
نميدانم در برق نگاهت چيست
كه اينگونه مرا مسخ ميكند
- چه عاشقانه مرا مسخ ميكني!
كاش ميدانستم در تبسم تو چيست
كه غمناك ترين دل دنيا را اينگونه شاد ميكند
- چه مهربانانه تبسم ميكني!
دستان تو مرا بال پرواز است
و من كبوتري عاشق,مشتاق به پرواز
در صحن قلب تو
- چه صادقانه عاشقت شدم


                                      عاشقم باش !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 7:0  توسط میثم  | 


رد اشک ها را تا ابر های اسمان جستجو کن و اسان نگاهت را از ابر ها بر مگیر

من حرف های نا گفته ای را در میان ابر ها دیده ام

حرف هایی که اشک شده و اشک هایی که همراه اب های بخار شده دریا ها به بالا رفته اند

به ان ابر کوچک نگاه کن شاید ان حروف مبهم کلمه یا جمله ای ست به وقت دعای سحر که هرگز بر زبان نیامد اما با خود نیازی را داشت که ان ادم دور یا نزدیک ان را با خدایش در میان گذاشت

تنها خدا می داند که هر ابر رازدار چند ادم است

شاید ان روز که تو ندیدی خدا حرف هایت را از میان ابرها بیرون کشید تا ان طور که می خواهی شود

تو حتی گریه ات را دست کم نگیر

بفهم که چه حرف های ناگفته ای را درون اشک هایت می ریزی و به اسمان می فرستی

چه کسی باور می کند که اسمان پر از کلمه است؟

خود من چقدر با ماه حرف زده ام و چند بار با نگاه به ستاره ها چیز هایی گفته ام که شنیده اند

من حتی دیده ام که وقتی اسمان بارید بعضی حرف ها به دریا ریخت و ماهی ها ان را قاپیدند وعوض شدند

مواظب حرف هایت باش

بگذار ماهی ها با اشک های ما عاشق شوند

من دیده ام که وقتی اسمان بارید بعضی راز ها و اشک ها به زیر خاک رفتند و در ریشه ان گل سرخ یا همین بید مجنون که تو را عاشق تر کرد جا گرفتند

مواظب حرف ها واشک هایت باش و باور کن که اسمان زمین دریا ماهی ها ستاره ها و همه جا گوشه ای از تو را در خود دارد

من فرشته ای را می شناسم که کارش جمع کردن حرف های ناگفته ادم هاست

حرف هایی که هر کلمه اش شاید گوشه ای از این هستی افتاده باشد

من او را دیده ام که حتی رنگ نگاهت را وقتی گریه می کردی درون سبد حرف هایت ریخت تا با مهربانی ان را به خدا نشان دهد

من دیده ام که ان فرشته چطور برای کامل کردن جمله ای که خدا از پیش ان را می دانست دره ای مه الود را جستجو کرد و به انتظار نشست که ان ماهی عاشق فقط یک حرف تو را در بازدمش به دریا پس دهد تا جمله نیاز دل تو را کامل کند شاید دعایت مستجاب شود

مواظب حرف ها و اشک هایت باش

مگذار ان فرشته مهربان خسته شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 6:29  توسط میثم  | 


من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیباییش
وزیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 6:7  توسط میثم  | 


وقتي که از قفس سرد و بي اب قناري...
به گرماي لبهاي تشنه تو مي رسم....
تازه مي فهمم...
که اميد چقدر گرمی بخش است.
عاشق تو....
امیدوارترین مرد دنیاست ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 8:40  توسط میثم  | 


بيا واز خير خواندن خواب و تعبير ترانه ام بگذر
 تو كه از باديه ي بادها برنمي گردي
 ديگر چه كار به كار عطر گلاب گريه هاي من داري ؟
 بگذار شاعري
در اين سوي سياهي مدام خواب تو را ببينيد
 مگر چه مي شود ؟
چه مي شود كه هي بگويم بيا و نيايي ؟
 من به همكلامي با كاغذ
 و همين عكس سياه و سفيد قاب خاتم راضيم
 تو رضايت نمي دهي ؟
باور كن گريستن تقدير تمام شاعران است
 كوچه را ببين
هنوز آن غول زيبا در مهتابي خاموشي خود مي گريد
 آنسو ترك زني تنها در غربت آينه
 و اين سو شاعري از اهالي آفتاب
ديگر به كجاي ابرها بر مي خورد
 كه من هم بي امان براي تو ببارم ؟
 مي بخشي ! گلم
هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم
 اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد
 ديگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
 شاخه ي شعر هيچ شاعري
در شن باد بغض و شب بيداري ريشه نخشكانده است
 من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول مي دهم فردا
 كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي
مرا خواهي ديد
 قول مي دهم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 8:22  توسط میثم  | 


اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : سلام!
اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه دي نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!
يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد،
در دوردست ِ دريا اميدي نيست!
مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!
اما آمدي!
بانوي هميشه ي نجات و نجابت!
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!
اين دل ِ بي درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِ‌هميشه مي گنجانم،
انگشتانم،
براي شمردنشان
كم مي آيد!●
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 7:22  توسط میثم  | 


ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم
را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
اما...
باور كن خسته ام!باور کن

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 20:8  توسط میثم  | 


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 9:47  توسط میثم  | 


کاش ای بهانه زندگی همه هستی

بیایی و با امدنت به انتظارها جواب گویی

وکاش ان روز من باشم تا دید گانم را فرش قدم هایت کنم

ناجی اسمانی

رقص پروانه های سوخته بال را نظاره کن

و گل های همیشه منتظر را ببوی

وبا نگاه پاک و با صداقتت بگو که پای در راه امدن گذاشته ای

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 6:22  توسط میثم  | 


من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد

ارام ارام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحر گاه از یک بوسه بدنیا خواهد امد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 5:26  توسط میثم  | 


میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 17:5  توسط میثم  | 


روزایی که بارون می یاد هر چند تا دونه بارون جمع کردی دوستم داری هر چند تا که نتونستی دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 17:1  توسط میثم  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 20:50  توسط میثم  | 


همیشه اینگونه بوده است کسی را که خیلی دوستش داری زود از دست می دهی پیش از انکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گشاید و دور می شود

فکر می کردی می توانی تا اخرین روز که زمین به دور خود می گردد وخورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی

هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخند هایت را برایش نزده بودی

همیشه اینگونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خود می ایی که حتی ردی از او در خیابان هم نیست

فکر می کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی و هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی

هنوز باید ساعتهای صمیمانه ای با او اشک می ریختی همیشه اینگونه بوده است

او که می رود او که برای همیشه می رود انقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی

از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی اید

احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درختان سقوط کرده ای

احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند کفشها پاره شده اند دستها یخ کرده اند ویرانه ها سوخته اند

راستی اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز باد همه شمعها را خاموش نکرده است قدر تک تک لحظات با او بودن را بدان

دستهایت را به سمت اسمان بگیر و بگو

تو را به ارزوها یم سوگند می دهم او را از من مگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 20:29  توسط میثم  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 21:8  توسط میثم  | 


میان کوچه پس کو چه های دلتنگی به یاد روزهایی می افتم که قلبم را با صداقت به تو بخشیدم

تویی که در رویاهای کودکانه ام به دنبالت می گشتم

غریبه اشنایی بودی که در خانه کوچک قلبم برای همیشه ماندنی شده بودی وتصور یک روز جدا ماندن از تو مرا به عمق غم ها ودرد ها می برد

اما نامهربانی روزگار تو را اسیر دردی عمیق ساخت ومیان مان فاصله ای انداخت به اندازه تمام دنیا

دلم می خواست دوباره به خاطر روزهای قشنگ گذشته گل امید را در وجودت می کاشتم

و همچون شقایق به زندگی ات عشق هدیه می دادم

حالا من مانده ام بی تو تنها با خاطراتی گمشده

می خواهم از انها بپرسم چرا بی خیال لحظه های از دست رفته عمر تو شدند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 20:44  توسط میثم  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 20:38  توسط میثم  | 


روزی که وارد زندگی ام شدی تمام لحظه ها را با تو خوش بودم وفکر ودا ع را نمی کردم

و امروز روزهاست که دیگر تحمل دوری ات را ندارم

ای تنها کس بی کسی هایم چرا فرسنگ ها فاصله بین من و تو افتاد

مگر ما قسم نخوردیم که تا هستم و هستی هرگز چراغ عشق مان خاموش نشود

پس برگرد که تا ابد منتظرم و عاشق

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 20:22  توسط میثم  | 


هوای دلم بارانیست. میخواهم زیباترین ترانه ام را با کاروانی ازعشق برای بدرقه نگاهت راهی کنم

تا کوله بار چشمانت خیس از خستگی زمان شود

تا تو بخوانی ومن همیشه عاشق بمانم

ای تنهاترین افتاب روزهای برفی ام

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 20:16  توسط میثم  |