تبليغاتX
تنهاتر از سکوت
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست


تنهاتر از سکوت








آی سهراب  کجایی که ببینی حالا
     
      دل خوش مثقالی است
     
      دل خوش نایاب است
     
      توسوالت این بود
     
      دل خوش سیری چند
     
      من سوالم این است
     
      معدن این دل خوش
     
      تو بگو ای سهراب

       در کدامین کوه است
      
      در کدامین صحرا
     
      در کدامین جنگل
     
      راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟
     
      من شنیدم این دل
     
      بوی خوبی دارد
     
      مثل خون دل آن آهوها
     
      راستی ای سهراب
     
      نکند این دل خوش
     
      مثل آن مشک ختن
     
      نافه ی آهوییست
     
      شاید اصلادل خوش
     
      بوده یک افسانه
     
      چون در این عهد ندیدم دل خوش
     
      دم هر عطاری عده ای منتظرند
     
      مرد عطار به ایشان گفتست
     
      دل خوش می آید
     
      قیمت مثقالش
     
      جانتان میطلبد
     
      مردهامیگویند
     
      جان ما را تو بگیر
     
      دل خوش را به عزیزانمان ده
      
      مرد عطار فرورفته به فکر
     
      او چنین قیمت گفت

       تا کسی در پی این افسانه
     
      به در دکانش
     
      ننشیند شب و روز
     
      خود مرد عطار
     
      فکر می کرد ، دل خوش مثل
     
      نغمه های ققنوس
     
      بوده یک افسانه
     
      آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی
     
      بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید
     
      عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست
     
      دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست
     
      من بلاتکلیفم
     
      دل خوش گر پول است
     
      مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند
     
      لب آنها خندان ، چشمشان گریان است
     
      آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما
     
      دل خوش آنجابود ؟!
     
      چند بود ارزش آن
     
      مزه اش چیست بگو - مشتاقیم -
     
      حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست
     
      ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم
     
      اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی
     
      آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی
     
      نبری از یادت مردم عهد مرا
     
      گو به این عهد سری هم بزند
     
      شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد
     
      آی سهراب بخواب
     
      سرد وآرام و خموش
     
      چون که آرامش تو ،پر از زیباییست
     
      ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم....

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388 ساعت 6:15  توسط میثم  | 


دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ......

میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام

كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت

 هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 3:58  توسط میثم  | 


التماس چشمهایم را دید و بی تفاوت گذشت
زمانی که میرفت
دستهایم را مانعی کردم برای نرفتنت
ولی تو......
مغرورانه پا بر روی احساس دستهایم نهادی
وگذشتی .....
تورفتی ومن همیشه از خودم میپرسم
که آیا او التماسم را ندید و گذشت
اگر دید.....
پس خدای من چرا...
چرا به التماس افتادمش
از آن روز به بعد من ودل عهد بستیم که دگر
به هیچ نگاهی التماس نکنیم

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 6:51  توسط میثم  | 


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.




خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر را پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از

احساس سرشار است

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 6:22  توسط میثم  | 


یه جا خوندم که نوشته بود: زیبا ترین تولدها آنهائیست که

در رویا برای کسی می گیریم و یا کسی برایمان می گیرد .

و من امشب زیباترین تولدها را خواهم گرفت ...

با عاشقانه ترین رنگها خیالت را ترسیم خواهم کرد ...

با عاشقانه ترین سازها نوای بودنت را خواهم نواخت ...

و با عاشقانه ترین نغمه ها لمس بودنت را تبریک خواهم گفت

۳۱ تیر روز شکفتن غنچه وجودت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 6:2  توسط میثم  | 


یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 5:44  توسط میثم  | 


کاش آسمان میدانست درد من چیست

کاش میدانست نیاز من چیست

کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم...

کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست

دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است

عاشقم ولی یک عاشق تنهایک عاشق بی کس!

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....

کاش دریا میدانست کویر چیست!

راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!

دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!

کاش باران میدانست معنی انتظار چیست...

منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است...

و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 7:22  توسط میثم  | 


حسادت میکنم به رنگ دیوار٬وقتی که اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.

حسادت میکنم٬

به آفتاب وقتی با نوازش آرام پوستت  گرما میبخشد

 حسادت میکنم به برگ گیاه وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده و بی تاب و چرخان میکند

و حسادت میکنم به مادرت  وقتی چند لحظه قبل از خواب به یاد تو لبخندمیزند و به تختت که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته است و به فرش که

چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند و به کوچه ات٬درختان باغچه ٬چشمانت و به خودت وبه خدایت

و به این قلم که از تو نوشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 6:28  توسط میثم  | 


یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

 یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

 حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 6:2  توسط میثم  | 


دلم تنگ است


نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی


پرشان حالم و بیتاب میگریم


وقلبم بی امان محتاج مهر توست


نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بیقرارم من


به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه میجویم


پناه شانه هایت را


که شاید اندکی آرام گیرد دل


دلم تنگ است و تنهایی به لب می آورد جانم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 7:40  توسط میثم  |