تبليغاتX
تنهاترازسکوت
تقدیم به چشمهای در راه مانده


تنهاترازسکوت








نمی دانم چرا رفتی

نمی دام چرا

شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام

ای کاش می شد بر گردی

ای کاش

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


وقتی صدایت را شنیدم برای اولین بار چه حس وسوسه انگیزی داشت

هرگز دوست نداشتم گوشی را قطع کنم

می خواستم تا خود صبح این مکالمه را ادامه بدهم

نمی دانم نامش چیست

آیا عشق همین وسوسه ساده و بی آلایش است که حاضری تمام ثروت و مکنت دنیا را در قبال یک کلام مهر آمیز معامله کنی یا....

فقط این را می گویم که این حس زیبا بس شگفت انگیز است و تجربه آن هرگز از یاد نمی رود

تجربه ای عاشقانه که سالها پس از برقراری یک رابطه این سرچشمه را از یاد نمی بری

سر چشمه عشق:

آنگاه که برای اولین بار تو را بوسیدم

تورا دیدم

تو را شنیدم

و تو را در دل لمس کردم

آنگاه که برای اولین بار...

برای که بگویم

که بی تو نیستم

بی آنکه به دیوانگی ام بخندد

برای که بگویم که در عاشقانه ترین لحظات

مغلوب نداشتنت می شوم

به من بگو

به که بگویم درد نداشتنت را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم  | 


مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد

و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چينه هذياني اسفند صدا بر دارد

پس چه بايد بكنم

من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزم

رنگ را بر دارم

روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

(سهراب سپهري)

فرا رسيدن سال نو را به همه شما همراهان مهربان و صميمي و دوست داشتني تبريك ميگويم و براي همه شما عزيزان سالي پر از سلامت و بركت و پيروزي و خنده آرزو ميكنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


واژه ای گنگ و غریب

واژه ای ساکت و دور

واژ ه ای هست سه حرفی که نمی فهمم چیست

دیر گاهیست که من در پس این واژه ی گنگ

در پی حرف و نشانی هستم

در پی فهم غرور

در پی درک سکوتی که غزلها دارند

یا تمام قصه هایی که از آن ساخته اند

من از این واژه چه دورم

و چه گنگ است برایم قصه ی عشق وجنون

من کجا گم شده ام؟

از پس پنجره ی عادتهاست گر سلامی بکنیم

هیچ کس فکر تپشهای دلی عاشق نیست

و کسی دست ارادت ندهد با دگران

و اگر روزی هم

فکر کردیم که عاشق شده ایم

تا سر چشمه ی رویا رفته تشنه بر می گردیم

چون به چشم دل ما

هر چه دیدیم چه خوابی خوش بود

معنی عشق کجا بود مگر؟

با سلامی که فقط عادت بود

و نگاهی که فقط احساسی

ساده از پشت غزلهای پر از کبرو غرور

می نویسم

خداحافظ ای یار عزیز اشتباهی شده بود

ما کجاییم مگر؟

مگر اینجا صحنه ی بازی آدمها نیست؟

این همه نقش بدو منفی ظالم ز کجا آمده اند؟

نکند من ره رویای مقدس اشتباه آمده ام

آخر آنجا که تو گفتی همه عاشق بودند همه با مهر و محبت

و همه نقش پریزاد پر از صدق و صفا را داشتند

ولی اینجا...؟

گفته بودی که بخند دست یاران به محبت بفشار

گر کسی بر سر راهت ز تو چیزی می خواست

ساده ز او مگذر در دل آدمها تا همیشه گل امید بکار

هر چه گفتی کردم ولی افسوس که اینجا یک نفر صادق نیست

هیچ کس سادگی حس مرا درک نکرد

هیچ کس بار کسی را ز سر مهر به دوشش نکشید

و کسی دست کس را نگرفت

معنی عشق کجاست؟

مگر اینجا می شود عاشق شد؟

یا که از معنی این واژه ی گنگ ساده چیزی فهمید؟

یادم است گفته بودی

که اگر چیزی شد

اندکی صبر کن و نام من آهسته بخوان

نازنین نام تو را می خوانم

ولی افسوس دلم تاب نخواهد آورد

برگرفته از وبلاگ زمزمه های تنهایی من

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


در آبشار كلمات وضو مي گيرم گلويم را با وا ژه هاي خيس مسح مي كشم دو ركعت نماز و جودم را متبرك مي كند مي خواهم به كربلا برسم

خدايا نمازم را شروع كن كه بي نام تو هيچ آغازي نيست صدا ها از كالبد نيمه جانم رد مي شود و حسي مقدس و جودم را در بر مي گيرد كسي بايد بيايد و لبانم را تازه كند كسي كه اسم اعظم را بداند

كسي بايد بيايد كسي كه كعبه را با خود مي چر خاند و احرامش 72 بار عريان شده است . كائنات ملكوت را طواف مي كند فرشته ها عبادت هزار ساله خود را شماره مي كنند و خاك ذره ذره شكل مي گيرد. رو حي از ملكوت به خاك مي رسد و انسان نيايش خود را آغاز مي كند

حالا فرشته ها صف به صف ايستاده اند و سجده بر خاك كربلا را جشن مي گيرند

كربلا قطعه اي از بهشت است كه تنها يك روز زندگي كرد و براي هميشه زنده ماند مي خواهم كربلا را در آغوش بگيرم و نوشيدن اقيانوس را تجربه كنم

مرا به خيمه ببريد عطشم را بار ور كنيد دست هايم كجاست؟ كودكان تشنه اند و اين مشك عطش ثانيه ها را سيراب نمي كند

خدايا عطشم را نگير بگذار دستهايم در علقمه بمانند شايد برادرم بيايد و سرم را بر بالين بگيرد و مشك را بگويد كه از گريه خالي شود

اينجا انتهاي زمين است و رسيدن زماني اتفاق مي ا فتد كه از اسب افتاده باشي

خداي را جراتي كه علقمه را به آتش بكشم و فريادي كه گلوي فرات را متبرك سازم شايد صدايي بيايد و ذهن ستاره ها را به افق نيايش پيوند بزند

خدايا كعبه سنگ است كوفه بي وفا و مدينه تنگ به كربلا مي روم تا نمازي را اقامه كنم كه شمشير از محراب قنوتش گذشته باشد بگذار بگذرم و گرنه اسم اعظم تو را خواهم گفت و نشانه ات را به تمام چشم هاي سرگردان خواهم داد

بگذار بگذرم و گرنه خواهم گفت كربلا كجاست و نماز عشق از كدام نافله بهتر است . مي ترسم اگر بدانند مرا با تو چه سودايي است زمينت را بسوزانند و آسمانت را از خون خويش رنگين كنند

در كربلا نيايش از كلمات آغاز مي شود در دل مي نشيند و به استجابت مي رسد اينجا همه اعضا نيايش خود را به كمال مي رسانند نيايش شمشير با سپر. اسب با تكاپو . زره با تن و عطش با آب

اينجا جبرئيل كلمات نازل مي شود و آيه هاي نيايش شكوفه مي كنند . دست ها در تكامل دعا از بدن فاصله مي گيرند به آسمان مي روند و با ملا ئكه مصاحفه مي كنند و به علقمه باز مي گردند

اينجا حناي خون واجب است و رقص جنون الفبايي است كه همه كودكان آن را مي دانند

مي چرخم . بال مي زنم. مي افتم و بر مي خيزم تا آسماني شدن را به ياد زمين بياورم

اينجا يال اسبان در گرد باد مقدس سرخ مي شود و كربلا واژه اي است كه تاريخ را طي مي كند تا يزيد شرمنده تر شود

خدايا عطشم را نگير . بگذار لبهايم تكه تكه دهان باز كنند بگذار تمام نيزه ها اندامم را ببوسند بگذار شمر خنجرش را سيراب كند رگ هاي بريده ام را گواه مي گيرم

اينجا سر زميني است كه تو نازل شده اي و هفتاد و دو آيه ات را قطعه قطعه معني كرده اي

بگذار ستم زبوني منطقش را جشن بگيرد و عشق تيزي تيغش را

من با خط كوفي بر تمام قله هاي بلند نوشته ام اسم كساني كه عشق را بازي كرده و قمار خويش را ناتمام بر ده اند

اي عشق مجسم حسين شعله شعله مذابم كن بگذار در تنور لبت بسوزم و آرامشم را به زندان ببر از رخوت نرفتن تا شوق رسيدن فاصله اي است كه تيغ آن را به دو نيم مي كند حسين يا يزيد اين تنها سوالي است كه قيامت را معنا مي كند و راه را مي نماید

به قلم دکتر هادی منوری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


گفتم: خسته‌ام گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.

گفتم: هيشكي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 گفتم: غير از تو كسي رو ندارم گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد .:: ما از رگ گردن به انسان نزديك‌تريم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


می رم سراغ میز تحریرم

یه برگه بر می دارم با یه مداد می خوام شروع کنم به نوشتن آخه هوای دلم خیلی ابری شده می خوام انقده بنویسم تا نوک مداد تموم بشه

نوک مداد و روی کاغذ می ذارم از اونجایی که عمق ناراحتیم زیاده با تمام وجود نوک مداد و روی کاغذ فشار می دم ولی اونم طاقت نمی یاره و نوکش تقی می شکنه

به مداد نگاه می کنم و بعد به برگه که فقط یه نقطه از اونهمه حرف من روش هست و به دلی که هنوز حرف نزده حرفاش تموم شده

مداد و می ذارم سر جاش

آهی از ته دل می کشم و با خودم می گم قسمت نیست امروز حرفی بنویسی به جز یه نقطه

اشکال نداره فردا باید از سر خط شروع کنی از همونجایی که حرفای امروز تموم شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز

مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
 تنها بهانه زندگي من

 عاشقانه دوستت دارم تا ابد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


دیشب که داشتم می خوابیدم با خودم سعی کردم که به خوابت بیام اما حقیقتش نمی دونستم که چطور می شه توی خواب دیگران رفت

یادم افتاد که وقتی دانش آموز دبیرستان بودم کتابی خوندم از یک روان شناس معروف که نوشته بود با قدرت فکر می شه روی خیلی چیزا تا ثیر گذاشت و به نفع خود به کار برد حتی نوشته بود که انسان می تونه با فکر خود بیماریها را درمان کند

من هم همینطور که تو رختخواب دراز کشیده بودم به این فکر کردم که پس اگه می شه با فکر این کار را کرد من هم می تونم در فکر تو نفوذ پیدا کنم

بعد چشمانم را بستم و به تو فکر کردم

کسی که با تمام وجود دوستش دارم

کسی که وجودم به وجود اون بسته است

کسی که به یاد اون هر روز چشم باز میکنم و هر شب چشمامو رو هم میزارم

کسی که به زندگی من معنا می ده

ودلیل بودنم بودن اونه

حالا نمی دونم تو دیشب خواب منو دبدی یا نه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  | 


یک سال دیگر جمعه ها را ورق زدیم

جمعه هایی که غروب هایش دلگیر می شد و آسمانش رنگ خون می گرفت و قتی سپیدی روز می خواست در سیاهی شب گم شود

یک سال تمام دوره کردیم روزها را و تو نیامدی

نیامدی و ما همچنان منتظریم مثل همه آنهایی که چشمشان به جاده ها ماند و تو نیامدی

تمام جمعه ها را ورق زدیم تا شاید بیایی و جهان زیبا شود همان طور که پدر بزرگ می گفت و منتظر بود مثل همه پدر بزرگهایی که منتظر بودند و هر وقت در غروبهای جمعه دلشان می گرفت زیر لب زمزمه می کردند : اللهم کل و لیک حجت بن الحسن...

سجاده مادر بزرگ حالا روی طاقچه مانده و خودش سالهاست که نیست تا جمعه خانه را خوشبو کند و آب به کوچه بپاشد تا شاید تو بیایی و رد شوی از حوالی این کو چه هایی که رد قدمهایت را قرنهاست جستجو می کنند

یک سال گذشت و تو نیامدی

خیلی ها در این یک سال مرادشان را گرفته اند از تو هنوز اما منتظرند

منتظرند تا آقایشان بیاید و زمین زیر قدمهایش فخر بفروشد به آسمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم  |